حس دریافت شال مقدس کمک راهنمایی
جمعه 15 فروردین 1399ساعت06:00 ق.ظ|نوشته ‌شده به دست همسفر راضیه | ( نظرات )
بنام خداوند بی همتا


همسفر خانم زهرا :

انتظار به پایان رسید و من با خوشحالی دوباره بار سفر بستم. جاده را دوست دارم، چون به انسان فرصت می‌دهد که فکر کند، به‌روزهایی که گذشت و روزهایی که خواهد آمد. یکشنبه‌شب به‌طرف تهران حرکت کردم وقتی به تهران رسیدم خستگی راه را حس نکردم، پر از انرژی بودم. ساعت شش ونیم وارد آکادمی شدم. خلوت بود ولی کم‌کم شلوغ و شلوغ‌تر شد. همه‌جا پر از امید و لبخند بود. رنگ و بوی اعتیاد نداشت. نه مکانش و نه افرادی که در آنجا حضور داشتند، به چهره آن‌ها که نگاه می‌کردم علامتی از اعتیاد نبود. خبری نبود از چشم‌های بی‌فروغ، شانه‌های خمیده و ... همه در اینجا دوباره متولدشده‌اند، روزی که به دنیا آمدند و روزی که رها شدند.

ساعت 9 آقای مهندس وارد شدند با همان صدای زیبا و دل‌نشین، صدایی که انسان را مجذوب می‌کند. پیمان خوانده شد و بعد نوبت رسید به انداختن شال خوش‌رنگ نارنجی. اعتیاد غرورم را و روزهای قشنگ زندگی‌ام را گرفت؛ اما چیز دیگری به من هدیه کرد. ترس را از من گرفت و کمی قوی‌ترم کرد.

جای خالی راهنمایم را کاملاً حس کردم. راهنمای عزیزم ممنون بابت بودنت. بابت اینکه مهربانی را به من آموختی. این حس زیبا را مدیون مهربانی‌هایتان هستم.

هم سفر خانم تارا:

زمانی که با من تماس گرفتند و گفتند برای روز دوشنبه تهران باشید هم یک حس خوشحالی به سراغم آمد هم یک حس نگرانی و استرس. خوشحال بودم بابت اینکه قدم گذاشتن در این راه من را بیشتر با خودم آشنا می‌کند اما نگران بابت اینکه آیا خواهم توانست از پس این خدمت مقدس و سنگین برآیم؟

تا اینکه روز موعود فرارسید و من پیمان مهمی را آن روز با خودم، باخدای خودم و کنگره 60 این مکان مقدس بستم. هر کلمه از پیمان را که تکرار می‌کردم با تمام وجود به تک‌تک آن‌ها عمیقاً تفکر می‌کردم که این جملات چه چیز به من می‌گوید و چه چیز از من می‌خواهد؟ حرف زدن بسیار راحت است اما عمل کردن دشوار چراکه باید عبور کنی، عبور از ضد ارزشی‌ها، از تاریکی‌ها، از خودبینی‌ها، از غرور و منیت و ... باید از همه این‌ها عبور کرد تا به انسانیت رسید و بتوان ره‌جو پرورش داد. انداختن شال نارنجی به نشانه زیبایی نیست، به نشانه استاد و مربی نیست، بلکه نشانه یک خدمت سالم و باارزش است که گردن من انداخته می‌شود و فقط به من گوشزد می‌کند زین پس بیشتر در کلام و رفتار و کردارت دقت کن تا بتوانی الگو باشی.

اکنون‌که در این مسیر سبز قدم برداشتم بایستی بیشتر تلاش کنم یعنی بیشتر آموزش بگیرم و درنهایت این آموزش‌ها را بتوانم کاربردی کنم تا ره‌جویی که نزدم آمد، بتوانم درست راهنمایی‌اش کنم. این شال به من می‌آموزد در درجه اول خودت را تربیت کن چراکه به قول جناب مهندس قله و فتح آن چندان اهمیتی ندارد از خود نشانی گذاشتن در قله مهم است.

در آخر از تمام عزیزان ازجمله جناب مهندس دژاکام و خانواده محترمشان کمال تشکر و قدردانی رادارم. از استادان و راهنمایان عزیزم سرکار خانم مرضیه یحیایی و سرکار خانم محبوبه واقعاً سپاس‌گزارم که به من آموزش دادند و کمک کردند در این مسیر سبز قدم بردارم.


هم سفر خانم الهه:

گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود، گاهی نمی‌شود که نمی‌شود.

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود.

وقتی تمام تلاشت را برای رسیدن به هدفت انجام می‌دهی ونمی شود، خسته می‌شوی، کم می‌آوری، زورت نمی‌رسد و رهایش می‌کنی. رها می‌کنی و به چیزی می‌رسی که در باورت هم نمی‌گنجید یک روزی فاتح آن باشی. آن‌قدر درگیر گره‌های درونی‌ات، نمی‌شود ها و آینده مبهم بودی که با خود می‌گفتی من کجا و آن کجا؟ حالا حالاها باید بروم تا به آن برسم؛ اما تو تعین کننده نیستی که چه چیزی قرار است برایت رقم بخورد.

مردادماه سال 94 ناامید از همه راه‌هایی که رفته بودم قدم در راهی گذاشتم که فکر می‌کردم چند صباحی هستم مسافرم خوب می‌شود و می‌روم اما قدم درراهی گذاشته بودم که پایانی نداشت. هرلحظه‌اش آغازی دوباره و آموزشی بزرگ بود. از همان ابتدا برای هدفی بزرگ قدم در این راه گذاشتم و آن‌هم درمان مسافرم بود. دوست داشتم به درمان برسد که من هم سرم را بالا بگیرم و به تمام کسانی که سال‌ها زخم‌زبانشان را شنیده بودم بگویم می‌شود مسافر من هم درمان می‌شود اما نشد که نشد. سال‌ها سرزنش شدم، مورد ترحم واقع شدم زخم‌زبان شنیدم، از هر طرف ناامید شدم و چیزهایی رادیدم که برایم سخت و غیرقابل‌تحمل بود؛ اما جنگیدم، کم نیاوردم و به مسیر و راهم ادامه دادم. آن‌ها گفتند نمی‌شود که نمی‌شود و من گفتم می‌شود.

فقط و فقط به مسافرم و درمانش فکر می‌کردم. تمام حواسم، انرژی‌ام و تمام خودم را صرف او کرده بودم. بارها راهنمای عزیزم می‌گفت رهایش کن وزور نزن، برای خودت و حال خوش خودت سفر کن. می‌گفتم نمی‌شود، سخت است، نمی‌توانم. او خوب باشد همه‌چیز روبه‌راه می‌شود حال خوشم وابسته به مسافرم بود، او خوب سفر می‌کرد من هم خوب بودم و در آسمان‌ها پرواز می‌کردم. او بد می‌شد و بد سفر می‌کرد من هم از عرش به فرش سقوط می‌کردم و آه و ناله که چرا نمی‌شود!

از یکجایی به بعد مسافرم برگشت خورد و به کنگره نیامد. دورانی سخت و پر از استرس و ناامیدی را پشت سر گذاشتم و با عزمی راسخ دوباره آغاز کردم. این بار بعد از سه سال تنها به مسیرم ادامه دادم، تنها آمدم و تنها رفتم، برای خودم آمدم و برای خودم رفتم. ازاین رها کردن و شروع دوباره به جایگاهی رسیدم که هرگز در باورم نمی‌گنجید.

تا آن روز زیبا فرارسید. روزی که به همراه دوستان عزیزم برای دریافت شال کمک راهنمایی به شعبه آکادمی رفتیم. آن روز در میان آن‌همه شور و شوق همراه با گوش دادن به سخنان جناب مهندس سال‌ها تلاش، کوشش، شکست و پیروزی از جلوی چشمانم عبور کرد لبخندی از سر شوق بر لبانم نشست. لحظه‌شماری می‌کردم تا در مقابل بزرگ‌مرد کنگره قرار بگیرم سر تعظیم فرود آورم و شال مقدس را بر گردنم حس کنم. روئای شیرین برایم به حقیقت بپیوندد. چه لحظه زیبا و به‌یادماندنی بود با هیچ کلمه و جمله‌ای نمی‌توان توصیفش کرد. فقط می‌توان تشبیه کرد به این‌که انگار مدال طلای المپیک را بر گردنت آویخته‌اند و تو با غرور لمسش می‌کنی و به خودت خدا قوت و آفرین می‌گویی.

از خدای خودم برای این لحظات و حال خوش سپاسگزارم که طعم شیرین پیروزی را از جنسی که خودش صلاح می‌دانست نصیبم کرد. از بنیان کنگره و خانواده محترمشان سپاسگزارم که راه و مسیر درست را برای ما نمایان ساختند. از راهنمای عزیزم نهایت سپاس و قدردانی رادارم که مانا و ماندگاری در این راه را مدیون ایشان هستم. سنگ صبور تمام لحظات تلخم بودند و باقدرت از پس تمام شکوه و شکایت‌هایم برآمدند و راه درست رانشانم دادند. از اینکه در کنارشان بزرگ شدم به خودم می‌بالم. از تمامی پیشکسوتان، کمک راهنمایان، اسیستانت، مرزبانان وهم سفرانی که هرکدام به‌نوعی قوت قلبم بودند کمال تشکر و قدردانی رادارم. فقط و فقط خودم این معجزه بزرگ را در زندگی‌ام حس می‌کنم و هرلحظه با یادش موجی از انرژی به سراغم می‌آید و حالم خوب‌تر می‌شود معجزه‌ای که آغازی دوباره برای من است. آغازی شیرین و سخت پر از آموزش‌های جدید. امیدوارم در کنار همه عزیزان آغازی قدرتمند و زیبا را تجربه کنم.

هم سفرخانم پروانه: 

وقتی وارد کنگره شدم هدفم فقط درمان مسافرم بود با خودم می‌گفتم وقتی گل رهایی را گرفتم از کنگره می‌روم برحسب اتفاق، فرزند دیگرم به دام اعتیاد گرفتار شد و دوباره همسفر شدم زمانی که وارد لژیون شدم کمک راهنمایم خانم مهین تأکید کردند باید سی دی بنویسی و مطالب کنگره را به‌خوبی مطالعه کنی تا در امتحان کمک راهنمایی شرکت کنی آنجا تصمیم گرفتم گوش‌به‌فرمان راهنما باشم وقتی امتحان کمک راهنمایی را دادم لحظه‌شماری می‌کردم هر چه زودتر نتایج اعلام شود زمانی که به من خبر دادند در امتحان موفق شدم خیلی خوشحال شدم وقتی روز جمعه خانم کماندار تماس گرفتند که دوشنبه به تهران برویم از خوشحالی دیگر در پوست خود نمی‌گنجیدم. با دیگر هم‌سفرانی که در امتحان قبول‌شده بودند قرار گذاشتیم 4 صبح از سمنان حرکت کنیم ساعت 8:30 به آکادمی رسیدیم آماده شدیم و در سالن نشستیم تا آقای مهندس تشریف بیاورند زمانی که نگاه من به آقای مهندس افتاد شور و هیجانی عجیب وجود مرا فراگرفت بعد از صحبت‌های جناب مهندس آقای ترابخانی پیمان را خواندند جناب مهندس فرمودند پیمان را در دست راست بگیرید چون اعمال بهشتی را به دست راست می‌دهند بعد از خواندن پیمان جناب مهندس شال را به گردن ما انداختند. خدایا آن لحظه چه حس و حال عجیبی داشتم. واقعاً حس می‌کردم در بهشت قرارگرفته‌ام و باخانم کماندار عکس گرفتیم و با خوشحالی تمام به سمنان برگشتیم در مسیر راه فکر می‌کردم خدایا چه مسئولیت سنگینی. از خدا خواستم که در این راه به من کمک کند تا بتوانم به نحو احسنت خدمتم را به کنگره انجام دهم و قدر این شال مقدس را بدانم.

در پایان از راهنمای عزیزم خانم مهین و دیگر اعضای کنگره قدردانی می‌کنم که در این مسیر مرا یاری کردند.

هم سفر خانم سمانه :

دریافت شال از دستان بزرگ‌مردی چون آقای مهندس و قرار گرفتن در جایگاه کمک راهنمایی یکی از زیباترین و درعین‌حال پرمسئولیت‌ترین جایگاه‌هایی است که به نظر من می‌توان تجربه کرد. یادم می‌آید لحظه بستن پیمان اشک امانم نمی‌داد و به‌سختی صفحه را می‌دیدم. می‌دانستم من در حال بستن پیوند با خداوند هستم. سپاسگزار بودم و شوق و اشتیاقی توأم با اضطراب داشتم که آیا از پس این مسئولیت خطیر بر خواهم آمد یا خیر؟ مانند مادری که تازه فرزندی را به دنیا آورده و همه ترسش این است که آیا درست می‌تواند مادری کند؟

من فکر می‌کنم دریافت شال هرگز به این مفهوم نیست که من دیگر نقصی ندارم بلکه مفهومی عظیم‌تر پشت این شال نارنجی‌رنگ پنهان‌شده که به تو می‌گوید حال زمان آن رسیده است که هر آنچه آموزش گرفتی به عرصه ظهور درآوری و حرکتی نو را آغاز کنی. راهنمایی یعنی به تکامل رسیدن در کنار ره‌جویانت یعنی روبه‌رو شدن با خودت، یعنی کشف ابعاد پنهان‌شده و مدفون‌شده وجودت، یعنی هم حس بودن با تمام هم‌سفرانی که در اعماق تاریکی هستند. کمک راهنمایی یعنی زکات حال خوشت را پرداخت کردن و طعم شیرین این حال خوش را به دیگران چشاندن. سپاسگزارم از خدای خودم که بذر این خواسته را در دل من کاشت و سپاسگزارم از راهنمای بسیار عزیزم سرکار خانم عاطفه عزیز که بستر رشد این بذر را فراهم کردند که اگر ایشان نبودند من هرگز در این جایگاه نبودم. سپاسگزار و قدردان بنیان کنگره 60 و همه عزیزانی هستم که بستر را برای ما مهیا کردند. امیدوارم من هم بتوانم چون کمک راهنمای خودم و دیگر کمک راهنمایان عزیز به‌خوبی در این جایگاه خدمت کنم و کمک راهنمایانی شایسته و خدمتگزار به کنگره تحویل بدهم.

با احترام تهیه و تنظیم : هم سفر راضیه ره جوی خانم محبوبه از لژیون هشتم


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: مصاحبه-گفت و گو، دلنوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic